تبليغاتX

مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند

پریای آسمون

یکشنبه ششم دی 1388

یا حسین

آسمان دل من پر ابر است
باز هم با يک رعد
بغض من مي ترکد...
کوچه لبريز دعاست
در خيابان دلم
مسجدي غرق خداست
اشک ها مي گويند:
سينه بر دل زدن است
اين همه ناله و رشک
بوي يک عالمه حلوا و نسيم
در هوا مي پيچد
نفسم مي گيرد
ياد لبهاي حسين
دل تو را مي ميرد...

                              کامران نجف زاده


15:27 | پریا |

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

راه

وارد كوچه كه شد احساس سرماي شديدي كرد.صبح خيلي زود بايد راه مي افتاد تا بتواند به موقع به مدرس اش برسد.احساس ترس و اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته بود.ديشب نتوانسته بود تمام تكاليفش را انجام بدهد چون دفترش تمام شده بود و ديگه توي اتاق كوچكشان هيچ ورق سفيدي نبود. ولي بايد ميرفت.بايد ميرفت و نمي دانست چه تنبيهي در انتظارش است. توي اين افكار بود كه درد شديدي را در استخوان هایش حس كرد.ژاكت كهنه و نازكش مناسب اين هواي برفي نبود.دستان كوچكش را بهم پيچيد و سعي كرد با بخار دهانش انها را گرم كند.ولي از شدت بهم خوردن دندانهايش نمي توانست بخاري از دهانش خارج كند.براه افتاد چون چاره اي جز اين نداشت. قدم هاي ارام خود را در برف فرو برد.خنده اش گرفت اما نه خنده اي از ته دل.كفش هايش سوراخ بود و هر بار كه قدم بر ميداشت صداي اب را در كفش هايش می شنید و ميخنديد.در راه چشمش به دو پرنده افتاد كه در برف دنبال دانه مي گشتند.لحظه اي به فكر پدر و مادر خودش افتاد ولي سعي كرد.حواسش را ازين فكر پرت كند.

 به مدرسه رسيد.وارد كلاس شد.بعد از چند دقيقه معلم هم امد.سكوت ترسناكي در كلاس حاكم بود.قلبش تند ميزد.وقتي معلم به او نزديك شد.صداي قلب خودش را به وضوح ميشنيد.سعي كرد اين صدا را از او پنهان كند. نوبت ديدن تكاليف او شده بود.معلم به او گفت:بقيه ي تكاليفت كو؟! تو چرا اينقدر بي نظمي.... ديگه صدايي نمي شنيد.سرش به شدت گيج ميرفت.فقط ضربه هاي محكمي رو روي دستان كوچك يخ زده اش احساس ميكرد و قطره ي اشكي كه روي گونه هاي قرمزش سر ميخورد....

 


16:27 | پریا |

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

لبخند زیبای خدا روزت مبارک!

به خدا ايمان داري؟؟؟  خدا تو جوونه ي انجيره ...خدا تو چشم پروانست وقتي از روزنه ي پيله اولين نگاهش به جهان مي افته... خدا بزرگتر از توصيف انبياست... بام ذهن ادمي حياط خانه ي خداست ...خدا به من نزديكه همين قدر كه تو از من دوري...

 

خدا لبخند زد و دختر به وجود آمد.لبخند زیبای خدا روزت مبارک...


15:58 | پریا |

چهارشنبه یکم مهر 1388

جستن ز من هدایت از تو

تابستان هم گذشت ، چشمان معصوم بچه ها منتظر طلوع مهر صادق است .
دوباره در رقابت بين زمين و خورشيد ؛ درختان برگ هاي خود را نذر مساوي شدن شب و روز مي کنند . پاييز هزار چهره ؛ عشوه از سر مي گيرد . شور و حرارت تابستان را باد پاييزي به يغما مي برد و زمين کماکان نفس مي کشد ...
بالاخره آخرين شب تابستان به خواب پاييزي فرو رفت ؛ از ساعتي ديگر زنگ ها به صدا در مي آيند و ديوار هاي آفتاب سوخته ي مدارس از قيلوله ي تابستاني خويش بيدار مي شوند .
صبح که بدمد زندگي رنگ گرم حيات به خود مي گيرد رنگ زرد ، نارنجي ، ارغواني ، رنگ پويايي . رنگي از جنس هستي در چشم آيندگان اين سرزمين موج خواهد زد ...
فردا انگشتاني کوچک و قدم هايي بزرگ پا مي گيرند تا طرح هاي نو براندازند .

 کتاب هاي ناخوانده ، خوانده و دفترهاي نانوشته ، نوشته مي شوند ... چه خو اهند خواند ؟ چه خواهند نوشت ؟

اميدوارم که بنويسند :


اي نام تو بهترين سر آغاز          بي نام تو نامه کي کنم باز



اي ياد تو مونس روانم              جز نام تو نيست برزبانم



اي کار گشاي هرچه هستند      نام تو کليد هر چه بستند



اي هست کن اساس هستي    کوته ز درت دراز دستي



از آتش ظلم و دود مظلوم           احوال همه تو راست معلوم



هم قصه نانموده داني               هم نامه نا نوشته خواني 



اي عقل مرا کفايت از تو            جستن زمن و هدايت از تو



هم تو به عنايت الهي               آن جا قدمم رسان که خواهي



از ظلمت خود رهايي ام ده         بانور خود آشنايي ام ده  

 



17:20 | پریا |

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

لیلی نام تمام دختران زمین است...

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی بسازد.

از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می وزرد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت؛ خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد.

دل زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست و نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان پر از زنجیر بود.

خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر روی او گذاشت.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غمگین است. مرگ من، مرگ مجنون. پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگ تر بلدی؟؟؟


16:27 | پریا |