تبليغاتX

و خدایی که در این نزدیکی است...

پریای آسمون

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

لبخند زیبای خدا روزت مبارک!

به خدا ايمان داري؟؟؟  خدا تو جوونه ي انجيره ...خدا تو چشم پروانست وقتي از روزنه ي پيله اولين نگاهش به جهان مي افته... خدا بزرگتر از توصيف انبياست... بام ذهن ادمي حياط خانه ي خداست ...خدا به من نزديكه همين قدر كه تو از من دوري...

 

خدا لبخند زد و دختر به وجود آمد.لبخند زیبای خدا روزت مبارک...


15:58 | پریا |

چهارشنبه یکم مهر 1388

جستن ز من هدایت از تو

تابستان هم گذشت ، چشمان معصوم بچه ها منتظر طلوع مهر صادق است .
دوباره در رقابت بين زمين و خورشيد ؛ درختان برگ هاي خود را نذر مساوي شدن شب و روز مي کنند . پاييز هزار چهره ؛ عشوه از سر مي گيرد . شور و حرارت تابستان را باد پاييزي به يغما مي برد و زمين کماکان نفس مي کشد ...
بالاخره آخرين شب تابستان به خواب پاييزي فرو رفت ؛ از ساعتي ديگر زنگ ها به صدا در مي آيند و ديوار هاي آفتاب سوخته ي مدارس از قيلوله ي تابستاني خويش بيدار مي شوند .
صبح که بدمد زندگي رنگ گرم حيات به خود مي گيرد رنگ زرد ، نارنجي ، ارغواني ، رنگ پويايي . رنگي از جنس هستي در چشم آيندگان اين سرزمين موج خواهد زد ...
فردا انگشتاني کوچک و قدم هايي بزرگ پا مي گيرند تا طرح هاي نو براندازند .

 کتاب هاي ناخوانده ، خوانده و دفترهاي نانوشته ، نوشته مي شوند ... چه خو اهند خواند ؟ چه خواهند نوشت ؟

اميدوارم که بنويسند :


اي نام تو بهترين سر آغاز          بي نام تو نامه کي کنم باز



اي ياد تو مونس روانم              جز نام تو نيست برزبانم



اي کار گشاي هرچه هستند      نام تو کليد هر چه بستند



اي هست کن اساس هستي    کوته ز درت دراز دستي



از آتش ظلم و دود مظلوم           احوال همه تو راست معلوم



هم قصه نانموده داني               هم نامه نا نوشته خواني 



اي عقل مرا کفايت از تو            جستن زمن و هدايت از تو



هم تو به عنايت الهي               آن جا قدمم رسان که خواهي



از ظلمت خود رهايي ام ده         بانور خود آشنايي ام ده  

 



17:20 | پریا |

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

لیلی نام تمام دختران زمین است...

خدا مشتی خاک را برگرفت. می خواست لیلی بسازد.

از خود در او دمید. و لیلی پیش از آنکه باخبر شود، عاشق شد.

سالیانی ست که لیلی عشق می وزرد. لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود.

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید. و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت؛ خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان هم کمکش کرد.

دل زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست و نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان پر از زنجیر بود.

خدا گفت: زنجیر هایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است.

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر روی او گذاشت.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است...

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غمگین است. مرگ من، مرگ مجنون. پایان قصه ام را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگ تر بلدی؟؟؟


16:27 | پریا |

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388


قناري گفت: - كره‌‌ی ما

كره‌ي قفس‌ها با ميله‌هاي زرين و چينه‌دان چيني

ماهي ِسرخ سفره‌ي هفت سين‌اش به محيطي تعبير كرد

كه هر بهار متبلور مي‌شود

كركس گفت: - سياره‌ي من

سياره‌ي بي‌همتايي كه در آن مرگ مائده مي‌آفريند

كوسه گفت: زمين سفره‌ي بركت خيز اقيانوس‌ها

انسان سخني نگفت

تنها او بود كه جامه به تن داشت

و آستين‌اش از اشك تر بود!!!

" احمد شاملو"

16:3 | پریا |

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

خدای خوب کلاس من!

خدای خوب کلاس من!

پنهان شده ای که پیدایت کنم؟

گفته اند که گفته ای:

گنج پنهان بودمی،آدم را آفریدم تا که پیدایم کند!

ای گنج پنهان من!!!

آمده ام تا که پیدایت کنم.

نشان تو چیست؟

خدای خوب من!

مرا دریاب تا تورا در یابم!


16:11 | پریا |