بیچاره فرزنده آدم!
بیچاره فرزنده آدم! زمان مرگش نا معلوم
علل بیماری اش نا پیدا عملش محفوظ
پشه ای او را می آزارد و تابش آفتاب او را می کشد
و عرق بدنش بد بویش می سازد.
(نهج البلاغه)
بیچاره فرزنده آدم! زمان مرگش نا معلوم
علل بیماری اش نا پیدا عملش محفوظ
پشه ای او را می آزارد و تابش آفتاب او را می کشد
و عرق بدنش بد بویش می سازد.
(نهج البلاغه)
مورچه اولی گفت: شما آدمها تنها جانورانی هستید که وقتی باران می آید به جای اینکه بروید زیر نعمت خدا، می روید زیر چتر.
مورچه دومی گفت: باران شاید اشک خدا باشد وقتی دلش از شما آدمها می شکند.
مورچه سومی گفت: من هم فکر می کنم رعد و برق، بغض خدا باشد از دست شما آدمها.
مورچه چهارمی گفت: خدا شما آدمها را خلیفه خودش قرار داد در روی زمین اما این رسمش نبود.
مورچه پنجمی گفت: شما زبان شیطان را در برابر خدا دراز کرده اید.
مورچه ششمی گفت: شما آدمها جهنم را آباد کرده اید.
مورچه هفتمی گفت: با این حال اگر خدا به ما هم می گفت؛ که در مقابل شما سجده کنیم، می کردیم.
مورچه هشتمی گفت: اما شما در برابر خود خدا سجده نمی کنید.
مورچه نهمی گفت: خب حالا، بس کنید دیگر. این که نماینده همه آدمها نیست.
گفتم: حالا من از بدی شما مورچه ها بگویم؟
همگی گفتند بگو.
گفتم: ما آدمها خرما می گذاریم روی مزار پدرمان تا ملت بخورند اما شما می آیید و خرماها را دستکاری می کنید.
مورچه اولی گفت: تو برای چی خرما را می گذاری روی مزار پدرت؟
گفتم: برای اینکه ملت بخورند.
مورچه دومی گفت: بخورند که چه بشود؟
گفتم: که برای پدرم فاتحه بخوانند.
مورچه سومی گفت: از کجا می دانی ما وقتی لب به خرمای جنابعالی می زنیم، برای پدرت فاتحه نمی خوانیم؟
مورچه چهارمی گفت: من عمرا دیگر به خرماهای مزار پدرت دست بزنم. ناراحتم کردی!
همان مورچه سومی گفت: ندید بدید!
مورچه پنجمی گفت: ما اگر چیزی از روی مزار پدرت خوردیم، روزی ما بوده، به تو چه مربوط؟
مورچه ششمی گفت: حالا این بنده خدا یک حرفی زد.
مورچه هفتمی گفت: با یک خرما ۲۰۰۰ مورچه تا چند روز سیر می شوند اما با ۲۰۰۰ خرما هم یک آدم، سیرمانی ندارد. حالا این حرف را زدی که چه؟ خیال کردی ما محتاج خرمای تو هستیم.
مورچه هشتمی گفت: بچه ها!
مورچه نهمی گفت: حالا تو هم گریه نکن. این مورچه ها اگر حرفی می زنند چیزی در دلشان نیست.
همین طور که داشتم اشک می ریختم گفتم: حیف که شما مورچه ها نام یکی از سوره های کتاب آسمانی ما مسلمانها هستید؛ سوره “نمل” و الا جوابتان را می دادم.
مورچه اولی گفت: مثلا چی می خواستی بگی؟
مورچه دومی گفت: می خواهی بروم در چشمت و تو هم هیچ کاری نتوانی بکنی؟
مورچه سومی گفت: حالا که اینطور شد، بچه ها به پیش!
و سیل مورچه ها آمدند طرف من و من همین که داشتم یکی یکی آنها را می کشتم و دست و پا می زدم که از بدنم پرت شوند پایین، از خواب پریدم...

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
« اگر عمر دوباره می یافتم ، به هر کودکی دو بال می دادم ، اما رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد»











